همه لحظه های پایانی پاییزت ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ
دلبندمان سومین یلدایت مبارک





عزیز دلم ببخشید که این پست رو اینقدر دیر میذارم . البته این پست در زمان خودش نوشته شد و ثبت موقت بود. این مدت اونقدر اتفاقها افتاد که نشد اما چون دوست داشتم دوستای گلمون عکسای شما رو ببینن این بود که الان وقت کردم تا عکسها رو آپلود کنم و بذارم . خواستم که خاطراتش در وبلاگت باشه گرچه در دفتر خاطراتمون ثبت میشه.
اوایل تیر ماه بود که بازم طبق یه برنامه ریزی رفتیم نمک آبرود و شهر های اطرافش . البته اینو بگم که خودم زیاد از شمال خوشم نمیاد یعنی علاقه م مثل سابق نیست. میدونی عزیزم دیگه شمالی و طبیعتی باقی نمونده و بهتر بگم این آدما نذاشتن که بمونه. حالا دیگه همه جا شده برج و آپارتمان. دیگه حتی ویلا و خانه های شخصی هم کم شده و روز به روز کمتر هم میشه. برای همین آب وهواش خصوصا در تابستون زیاد مساعد نیست. اکثر جنگلها و باغها از بین رفتن و تبدیل شدن به محل درآمد یک عده که علاقه ی به محیط زیست پاک و زیبا ندارن. اینا رو اینجا برات مینویسم که اگه یه روزی ایران موندی با دوره خودت مقایسه کنی که اگه اینطور پیش بره تا زمان بزرگسالی شما اثری از دریاچه زیبای خزر هم باقی نمیمونه که امیدوارم اینطور نشه. هر وقت برنامه ای میشه که برم شمال خیلی مایل نیستم بیشتر دوست دارم جاهایی برم که تا حالا نرفتم بیشتر دوست دارم به یه طبیعت بکر و ساکت سفر کنم که خدا روشکر قبل از به دنیا اومدن شما زیاد رفتم و از این به بعد هم با بزرگ شدن شما این امر میسر میشه. اما بعضی اوقات دوست دارم خلاف میلم عمل کنم و با بقیه همراه بشم آخه این سفر هم مثل سفر قبلی خوب بود دسته جمعی بود و خیلی لذت بخش بود. شما هم دوست داشتی و باز هم خدارو شکر همکاری کردی به قول مامانی خیلی خوش سفری کوچولوی شیرین.
البته در این حین یه تولد خوب رو از دست دادیم یکی از دوستان خوبمون مارو تولد دعوت کرد که خیلی شرمنده ش شدیم که نتونستیم بریم آخه تاریخ سفرمون قبلا برنامه ریزی شده بود و مجبور بودیم چهارشنبه یکم تیر ماه حرکت کنیم. پنجشنبه هم تولد عزیز دلم پارسا جون مامان میترا بود که نتونستیم بریم خیلی حیف شد. آخه شما تولد رو خیلی دوست داری و از اینجور جشنها استقبال میکنی با اینکه این بنده یک لحظه هم نمیتونم بشینم و باید مدام دنبال شما باشم اما بازم دوست دارم چون می بینم که شما داری لذت میبری و شادی.امیدوارم سال دیگه بتونیم بریم تولد پارسا جون. پسری که هم اسم شماست و مامان مهربونش هم همنام مام میتاست بنابراین جزو اون دوستان خاص ماست و خیلی دوسشون داریم. همینجا هم بازم تولدش رو تبریک میگیم و روی ماهش رو میبوسیم.
جزئیات سفر و کلی عکس رو در ادامه مطلب ببینید. (همون رمز قبلی)
پی نوشت ۱: خسته شدم از بس قالبهای این وبلاگ ف ی ل ت ر میشه و یه دفعه میام می بینم به دیفالت قبلی برگشته. فکر کنم همین قالبهای ساده بلاگفا از همه بهتر باشه. باور کنید اصلا دوست ندارم مدام قالب عوض کنم.اگر قالبی میشناسید که زودی منهدم نمیشه ممنون میشم راهنمایی کنید.
ادامه مطلب
سلام به پسر گلم و دوستان عزیزمون
قبل از هر چیز یه تشکر ویژه از دوستان عزیزم که در این مدت به یاد ما و جویای احوال ما بودند میکنم باورم نمیشد که اینقدر دوستای مهربونی داشته باشم که اکثرا هم خوانندگان خاموش من بودند و به صورت خصوصی پیغام گذاشتند خیلی از دوستان هم ایمیل فرستادند که واقعا ازشون کمال تشکر رو دارم. بسیاری از دوستان هم با راهنماییهای خوبشون مارو شرمنده کردند که برای من خیلی مفید بود. یکی از این دوستان مربی یکی از مهدها بودن که بعد از خوندن مطالب بنده درخواست کردن که حتما از مهدی که ایشون کار میکنند دیدن کنم که متاسفانه هنوز وفت نشده و به زودی به سراغ ایشون هم خواهم رفت.این همه تبادل اطلاعات فقط توی این دنیای مجازی میسره که از این بابت بسیار خوشحالم که از این طریق میتونم به این اطلاعات مهم و مفید برسم.
بعد از اینکه پارسا جون سرما خورد و....... که در پست قبل اشاره کردم به دنبال آن بنده هم دچار یک زکام شدید شدم که بعد از مدتی به بهبودی رسید بعد از آن تصمیم گرفتم موضوع نابسامانی مهد رو به مدیر به طور کاملی شرح بدم و سعی کردم کم کم وارد حوزه های دیگه بشم . مدیر مهد از بعضی انتقادها و پیشنهادهای ما استقبال کرد و از بعضی دیگر وارد بیراهه شد و به نوعی پاسخ درستی نمیداد. علاقه ایشان به پارسا انکارناپذیره ولی مهم اینه که پارسا بتونه با مربی مربوطه ارتباط برقرار کنه که بعد از تلاشهای مدیر مهد متاسفانه این امر به نتیجه درستی نرسید و همچنان پارسا ممانعت میکرد و اصلا حاضر نبود پیش ایشون باشه و برعکس به مدیر و مربی دیگری علاقه نشون میداد انصافا مدیر هم در این مدت تلاش میکرد و به من میگفت باید صبور باشم که با راهکارهایی که من پیشنهاد کردم باز هم جوابی گرفته نشد در صدد تعویض مهد بودم و با یکی از دوستان خوب وبلاگی در تبادل اطلاعات بودیم که پارسا جون ما شب تب 39 درجه کرد که بعد از پاشویه بلافاصله به پزشک مراجعه کردیم دکتر نمیتونست علت رو تشخیص بده چون فقط تب داشت و علائم دیگه ای هنوز به وجود نیامده بود. از اونجایی که ما یه کم در مورد بیماری پارسا حساس هستیم صبر نداشتیم که یه روز طی بشه و علائم خودش رو نشون بده بنابراین با تجویز استامینوفن و پاشویه و در نهایت شیاف در صورت قطع نشدن تب به خونه برگشتیم. تا صبح بیدار بودیم و پارسا اصلا نخوابید و مدام در حال مبارزه با بیماری بود. روز بعد بی اشتهایی و یه بار استفراغ حدس زدیم که باید گرفتار یکی از این ویروسهای خانه خراب شده باشه این بود که اصراری به تناول غذا از جانب پارسا نداشتیم و سعی کردیم با خوردن مایعات و هر آن چیز که دوست دارد انرژی از دست رفته را جبران کنیم فردای آنروز هم به همین منوال بود تب نوسان داشت اما شب باز بالا میرفت به دستور پزشکش عمل میکردیم و سعی میکردیم که تب را کنترل کنیم فردای آنروز با گذشت سه روز هنوز پارسا به وضع عادی برنگشته بود که باز به پزشکش مراجعه کردیم دکتر به طور دقیق معاینه کرد و گفت که یک التهاب انتهای گلوی پارسا مشاهده میکند و چون تردید داشت ناگزیز به تجویز آنتی بیوتیک شد که خوبی آن این بود که فقط روزی یک بار تناول میکرد و بنابراین اذیت نمیشد آنتی بیوتیکی به نام Zethromax تجویز شد که به نظرم آنتی بیوتیک بسیار خوبی است.
البته باز متذکر شد که به احتمال قوی پارسا دچار یکی از این ویروسهای دوره ای شده و چاره ای نیست و باید مراحل را طی کنیم و آنتی بیوتیک را فقط به علت همان سرخی ته گلو داده. به خانه برگشتیم و کمی عسل را رقیق کردیم و به آقا کوچولو دادیم بعد از کمی اسهال شروع شد و البته خوبی این مسئله به این بود که میتوانست سم ناشی از این ویروس را از این طریق دفع کند. هنوز میل به غذا به جز غذاهای آبکی نداشت و هر از گاهی کمی شکلات که برای گرفتن انرژی خوب بود. گاهی اوقات هم ماست و نوشابه که در این شرایط اسید سیتریک این نوشیدنی زیانبار میتوانست به جنگ این ویروسها رود. این ماجرا و بیخوابیهای شبانه همراه با پاشویه هفت روز طول کشید و باز برای سومین بار به پزشک مراجعه کردیم درست شبی که تب به 40 رسید و حتی شیاف هم جواب نداد. من مدام گریه میکردم جالب این بود به محض سوار شدن به ماشین تب فروکش کرد و حال این پسر کوچولو بهتر شد و پزشک بعد از معاینه مجدد و نوشتن آزمایش در صورت نیاز باز همان صحبتها و همان تشخیص ها را داد و مدام دلداریم میداد و میگفت که شرایطی بدتر از پارسای ما اینجا هستن و من باید خدا رو شکر کنم که استفراغ پارسا زیاد نیست و میتواند مایعات بخورد. بنده اصرار داشتم که به پارسا سرم تزریق بشه اما پزشکش موافق نبود البته جق با ایشان بود چون پارسا مایعات میخورد و در این مدت با تلاشهای ما "او آر اس" هم به ایشان داده شده بود و سعی میکردیم مایعات از دست رفته جبران شود. بالاخره بعد از ده روز تب قطع شد در این مدت حتی یه ثانیه هم از پارسا دور نبودم یازده روز مدام بر بالین این بزرگ مرد کوچک بودم و برایش دعا میکردم همیشه بیماری این کودکان منو رنج میده و هیچ چیز بدتر از این نیست.اعتراف میکنم در مورد هر چی قوی باشم در مورد بیماری این کوچولوها بسیار ناتوانم.
خطاب به پسرم:
" اینجا باید غیرت شما پسر عزیزم رو تحسین کنم نمیدونم اسمش غیرت یا نه؟ در بدترین شرایط در بالاترین حد تب ، شما عزیز دلم به ما میخندیدی و سعی میکردی به ما دلداری بدی. نمیدونم چی باید بگم چطور باید توصیف کنم که تا کمی تبت قطع میشد میخواستی بازی کنی اما انرژی نداشتی و زود بی حال میشدی. چقدر دلم میسوخت و چقدر شعورت رو تحسین میکردم که به منه مادر میگفتی " نگران نباش حالم خوب شده". همه داروهات رو خوب میخوردی و فقط بعضی اوقات از این همه دارو خسته شده بودی. دیگه خودت میرفتی تب سنج رو میاوردی و از ما میخواستی درجه تب رو برات بگیم . دستت رو میذاشتی رو سرت و میگفتی "دیگه تب ندارم". الهی قربونت برم که خیلی مردی و خیلی میفهمی. عزیز دلم اینو هم بگم که مامانی و بابایی هم بدتر از ما بودن و مدام پیش شما بودن و سعی میکردن تا زودتر خوب بشی ازشون خیلی ممنونم که همه جوره بهت میرسن. بارها بارها مامانی مهد رو مقصر میدونست اما نمیشه اینو به طور کامل قبول داشت چون کودکانی که مهد هم نمیرن دچار اینجور بیماریها میشن فقط مهدها اینو رو تسریع و تشدید میکنند. توی این مدت خاله های مهربون از جمله تنها خواهر مام میتا خیلی جویای احوالت بودن و کلی بهت انرژی میدادن و بهم میگفتن که فقط نگران تبت باشم و صبور باشم و قبول کنم که بیماری هم جزیی از این قراردادهای زندگی ست و باید باهاش به روش درست کنار اومد.
خیلی بیماری بدی بود و برای ما خیلی دردناک. در این مدت چندین بار از مهد تماس گرفتند و جویای احوال شما بودند. الان یه هفته ای هست که از بیماری شما عزیزم رهایی پیدا کردیم که امیدوارم دیگه سراغت نیاد. توی این مدت به جز دو سه روزی سر کار نرفتم و پیش شما بودم و سعی کردم بدن نازنین شما رو قوی کنم. همین امر باعث شده بیشتر از گذشته به من وابسته بشی جریانی که من همیشه میترسیدم و انگاری به سراغم اومده. از وابستگی تا این حد رضایت ندارم و دلم میخواد مثل گذشته مستقل بشی. میدونم انتظار بیجاییه اما لازمه. "
درخواست توجه ویژه:
از اونجایی که اصلا انسان بی خیالی نیستم سعی کردم قبل از اینکه مهد پارسا رو عوض کنم با مدیر مهد فعلی تمام صحبتها رو بکنم البته یک جلسه با ایشون در مورد نواقص و بی توجهی ها صحبت کردم و طوری انتقاد کردم که به ایشان بر نخورد. نمیخوام از آن دسته آدمهایی باشم که وقتی از جایی میرم تغییری در آنجا ایجاد نکرده باشم یا اینکه فقط نواقص رو بیینم و به محسنات توجهی نکنم به نظرم حتی اگر یک مورد از انتقادهای وارده را این مهد اصلاح کند بازم جای شکرش باقیست و من راضیم. اینکه همه ما بگوییم خب وضعیت مهدها در ایران اینطور است و کاری نمیشود کرد به نظرم شانه خالی کردن است همین است که رشد نمی کنیم و فقط الگو بردای غلط میکنیم و به دنبال اسم و رسم میرویم و بس. اینکه اختصاص دادن یکی از اتاقهای مهد به عنوان اتاق ایزوله کار زیاد و هزینه زیادی بر نمیدارد و باید همه مهدها در دستور کار خود داشته باشن اینکه یک پزشک متخصص کودکان و روانپزشک در هر مهدی باشد و مدام کودکان را از نظر سلامت جسمی و روانی بررسی کند و مشکلات را با والدین در میان بذارد حال که مادران ما با مشکلات کاری و امنیت کاری دست و پنجه نرم میکنند و نمیتوانند بیش از دو روز مرخصی اجباری بر اثر بیماری کودکان خود داشته باشند و مجبور میشوند کودکان بیمار خود را دوباره به مهد بسپارن پس این مهد کودکها هستند که باید چاره ای برای این معضل بیندیشند و در تعامل با مادران باشند.
خواهش میکنم از این موضوعات سرسری نگذریم و درست کردن یک محیط یا یک اجتماع کوچک را به دیگری نسپاریم و مدام نگوییم همین است چه میشود کرد؟ تغییر اگر جزیی هم باشد باز تاثیر گذار است. در میان گذاشتن مشکلات با مسئولین مرتبط با این امور و مدیران مهد میتواند راهکار خوبی باشد کاری که من در ابتدای آن قرار دارم اما آن را دنبال خواهم کرد. اینکه باز بگوییم کو گوش شنوا؟ نمیشود. آنقدر میگوییم تا گوشی بشنود و همتی عزم شود و درصدد اصلاح برآید. اگر من بگویم مهد پسرم را عوض میکنم این راهکار نیست این فقط برای یک مدت کوتاه میتواند علاج باشد اما در نهایت روزی جای دیگر هم میشود مثل قبلی و ............
از شما مادران عزیز خواهش میکنم اگر در صدد تعویض مهد دلبندانتان هم برآمدید حداقل با مهد قبلی که در آن مشکلاتی وجود داشته صحبتهای لازم را بکنید و تذکرات لازم رو بدهید و آنها را متوجه کوتاهی هایشان بکنید و اگر مقاومت و انکاری دیدید مسئله را به مسئولین بالاتر گزارش دهید. در جایی هستیم که اگر پیگیری نکنیم و اگر در این امر همراه نباشیم همه چی از دست میرود و کودکان ما در جایی رشد خواهند کرد که به جز خشونت، دروغ، ریا، و......... چیز دیگری یاد نخواهند گرفت.
این موارد تجربیات این بنده حقیر بود و خواستم از این طریق برایتان به اشتراک بگذارم امیدوارم بتوانیم هر چند اندک در بالا بردن سطح فرهنگ ، آموزش و رشد مردمان این کشور کوشا باشیم. البته ناگفته نماند ک بنده فقط نیمه خالی لیوان را نمی بینم و به محسنات مهد کودک خصوصا در سن پسرم کاملا آگاهی دارم در این مدت کوتاه تاثیرات خوبی هم داشته که در فرصتهای بعد و اگر خدا بخواهد و یاری کند در مهد جدید به آن موارد اشاره خواهم کرد. اجتماعی کوچک مانند مهد کودک میتواند در این سنین بسیار مفید باشد.
چندی قبل در یکی از وبلاگهای دوستان عزیزم مامان بردیاجون مطلبی در مورد بی توجهی کانون پرورش فکری کودکان گذاشته شده بود که انعکاس بسیار خوبی داشت بنده خودم با برخی از این عوامل صحبت کردم و نواقص را متذکر شدم اگر همه ما بتوانیم حداقل از طریق این وبلاگها تغییر ایجاد کنیم نباید کوتاهی کنیم یاد نگیریم که خاموش باشیم یاد نگیریم که ببینیم و بگذریم . یاد بگیریم که هر چند کوچک در صدد اصلاح برآییم و بکوشیم اگر فقط کمی هم صدای ما شنیده شود تاثیرش بسیار بزرگتر خواهد بود.
جا داره یه تشکر ویژه از مامان آرمان عزیزم داشته باشم که بسیار راهنماییهای خوبی در این زمینه داشتند. امیدوارم آرمان عزیزم همیشه سلامت و شاد باشد.
در این مدت نتوانستم به وبلاگها سر بزنم به نوبت به سراغ تک تک شما دوستان عزیزم می آیم.
قبلا از تک تک دوستان که برای نوشته های بنده وقت میگذارند و آنرا دقیق میخوانند کمال تشکر را دارم.